sadi-saadi shirazi
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نماند بسی
ایکه پنجاه رفت ودر خوابی
مگر این جند روز دریابی
خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل
هرکه امد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت
نیک وبد چون همی بباید مرد
خنک ان کس که گویی نیکی برد
هرگه مزوروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
sadi
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک
هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما
جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک
مردم به شرع مینکشد ترک مست ما
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد
باشد که توبهای بکند بت پرست ما
سعدی نگفتمت که به سرو بلند او
مشکل توان رسید به بالای پست ما
برای خواندن بقیه شعرهای برگزیده سعدی خط بعدی را کلیک کنید