شعر ایرانی
شعر زیبا از رهی معیری
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم
اشک سیمینم به دامن بود ، بی سیمین تنی
چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم
سایه اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب ، بی آفتابی داشتم
خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم
نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم


-
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم
اشک سیمینم به دامن بود ، بی سیمین تنی
چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم
سایه اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب ، بی آفتابی داشتم
خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم
نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم
شادی از ماتمسرای خاک می جستم ، رهیانتظار چشمه ی نوش از سرابی داشتم




-
ای بسا هندو ترک همزبان وی بسا دوترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است همدلی از همزبانی خوشتر است
مولانا
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده ی دیگر بر او بستی بدان
مولویl
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۸۷ساعت 16:0  توسط shaereh
|