شعری از پریسا بصیری (parissa bassiri)
در بهاري دلگشا
در بهاري دلگشا
روزي از اين روزها
ميرسد اّ رام جان
تا به اوگويم سلام
يك سلام اّ شنا
تا به او گويم كه از او
هستيم سرشار شد
خانه ام را ميهمان مهتاب شد
دست در د ستش نهم
تا ز سرماي تنم
ابر دلش باران شود
شايد او
درمان تنهايي شود
زخمهاي كهنه را مرهم شود
شايد او بيگانه باشد با دلش
يا كه شايد چون نسيم
رهگذر باشد به غم
شايد او با من نشيند روزها
شايد او پروانه شمعم شود
غمكسار قلب پر دردم شود
***********
در بهاري دلگشا
روزي از اين روزها
باد اّرد نامه ياري به من
ياكه خواهد اّ مد از راهي نگار
يا كه من راهي شوم
در دياري اّ شنا
در بهاري دلگشا
********
روزي از اين روزها
ميشوم من همطراز اّ فتاب
ميروم در شهر روياهاي خويش
تا بجويم در وجودم راز خويش
روزي از اين روزها
ميشوم من همطراز اّفتاب
من به اوجي ميرسم
ودر اّن سوي خزان
من بهارم ميرسد
خانه ام گلشن شود
گلسراي عشق را بستر شود
*******
روزي از اين روزها
فاش خواهد شد چرا
لشكر غم حمله گر شد بر دلم
روزي از اين روزها
در جوار بودن و نابودنم
صدهزاران دست همد ستم شوند
صد هزاران چشم چشمانم شوند
صد هزاران قلب احساسم شوند
باز سازيم از نو ما
اّن كلام جاودان
عشق، عشق مردهء آ وارگان
*******
روزي از اين روزها
جشن خواهد بود
جشن اّفتاب
شهر ما فر جام ميگيرد ز نور
*******
روزي از اين روزها
خوايها بيدار و بيدارها بيدارتر
تا به دانائي رسيدن راهها هموارتر
مرگ ظلمت ميرسد از خويشتن
زنده ميگردد دوباره پيشتر
بانگ خواهد زد دوباره كورشم
تا نباشد هيچكس خاموشتر
روزي از اين روزها روزي از اين روزها
*******
روزي از اين روزها
اي وطن اي خانه اي مادر پدر
هر پرنده گم شده اّواره وار
باز ميگردد به اّغوش تو رام
تا بشوئيم اشكها را تك به تك
تا بگوئيم دا ستانهاي كهن
سروده شده حدود سال 2005 میلادی
شعر از پریسا بصیری
شعری دیگر از پریسا بصیری که برای وبلاگی به نام تمام ناتمام در تاریخ در شنبه ۲۴ فروردین من در این آدرس نوشته شده
http://queensheba.blogfa.com/post-479.aspx
تمام ناتمام تو
به ناتمامیم قسم
که نا تمام مانده است
تمام اگر شویم ما
تمام نا تمام ها
به ماتم تمام ما
تمام روز گریه میکنند
تو ناتمام و من چینین
ز ناتمامیم دریغ
تمام شد تمام من
ببین چه گریه میکنم ...
که ناتمام مانده ام در این همه تمام ها
بیا ببین تمام من
زناتمامی من است
که زنده مانده است هنوز
اگر تمام میشدم
تمام قصه های من
تمام میشدند و من
زناتمامیم دگر
به نزد ناتمام تو
تمام شعر ناب را
که چون من و تو ناتمام
در این وبی که ناتمام مانده است
تمام نکرده ناتمام
رها نکرده بودمش .
ممنونم از شاعره خانم که این شعر زیبا را برای من نوشته توی نظراتم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ فروردین۱۳۸۷ساعت ۱۹:۵۹ بعد از ظهر توسط شروین
لطفا برای نظر دادن بروی نظر بدهید در پایین کلیک بفرمایید