شعرجدید-- -دلنوشته - -sheer
شعری زیبا از یک شاعر معاصر وجوان تاجیکیستان :
ما ذرّه ای ز کهنه ترین خاک این دریم
بر ما بتاب تا به فلک سر برآوریم
رندیم و دلقپوش و نظرباز و دف نواز
تنها در آسمان تو خورشید خاوریم
آغوش وا کن ای وطن! ای مادر وطن!
ما کودکان گُمشده ات در سه کشوریم
در دامنت شکوفه ی امّیدمان شکفت
دور از تو در خزان غریبی شناوریم
دامان مهربان تو از دست رفته است
شبزنده دار معرکه ی دیده ی تریم
تفتیده برف قلّه ی پامیرِمان ز تب
جیحون دیده ی ترمان را کجا بریم؟
چون آسمانِ ابری و چِلتکّه ی تو ایم
یک روح اشکبار ولی در سه پیکریم
ایران کجاست؟ ما همه طفلان مادریم
مهتاب، خوشه خوشه، پراکنده شد ز شرق
باید یکی شویم و در آیینه بنگریم
آیینه ی شکسته ی ماهیم بر زمین
چندین ستاره ایم که با هم برادریم
شعر زیبا از رستم عجمی، شاعر جوان اهل تاجیکستان
برداشت از وب سایت الف
http://alef.ir/vdcjh8evvuqeovz.fsfu.html?182191
![]()
.......................................
تمام ناتمام تو
به ناتمامیم قسم
که نا تمام مانده است
تمام اگر شویم ما
تمام نا تمام ها
به ماتم تمام ما
تمام روز گریه میکنند
**************************************************
آسمان نا شکیب می بارد ،
بغض ِآتشدلان به هم خورده ست
دارد از دست می رود خورشید،
وسعتِ آسمان به هم خورده ست
تو نباشی غروب الزامی ست ،
عاشقی ابتدای بد نامی ست
آفتاب است و روز خاموش است ،
نقشهای زمان به هم خورده ست
یک نفر توی صحنه خاموش است،
یک نفر توی صحنه روشن نیست
اینکه می میرد عاشق من نیست ،
سطرهای رمان به هم خورده ست
پرسناژ ِ همیشه محبوبم در روایات ِ مختلف بودی
تو ولی نام کوچکت من بود ، ساختار ِ زبان به هم خورده ست
توی ِ داغی ِ ظهر ِ تابستان ،یک قناری ِ مرده یخ بسته
روی ِپل غرق ِ در خیالات است،فکر کرده مکان به هم خورده ست
فکر کرده به اینکه :"من هستم"،بوده پس فکر کرده :منتظر است
صحنه از هر تکثری خالی ست ، رد ِپای زنان به هم خورده ست
قصه برگشت می خورد من را،تو ولی حدس /می زنی / درد است
/اینکه در چشمهای معصومم خط شعر وفغان به هم خورده ست
یک قفس می کشم بر آزادی لای ِ انگشتهای ِ جوهریم
واژه طعم مذاب سربی داشت،واژه طعم ِ. . . توان به هم خورده ست
ماهی و توی ِ چاه افتادی ، می پلنگم به سمت پیرهنت
عطرِخون های تازه می پیچد ، صبر پیغمبران به هم خورده ست
به سلامت دوباره ی سفرت ، به سلامت شروع ِ بال و پرت
به سلامت همیشه چشم ترت ، استکان، استکان به هم خورده ست
سمت ِ خواجو غزل شدیم اما مست حافظ به خانه برگشتیم
زیر پل ها سپیده می لرزید ، خواب نصف جهان به هم خورده ست
پلک بستی ...ترانه زندانی ست،حال و روز ِ زمانه طوفانی ست
تازه این ابتدای ِویرانی ست
شعر از خانم مریم حقیقت
![]()
![]()
![]()
![]()
دایرۀ زمان
................
بالا میاورم
زمین را
از شکم چشمان خیر ه ام.
به قرن نوح رسیدیم
ای عابران گیج
کجاییم؟
عقربه های ساعت
وارونه چرخیدند
و ما
عقب کرد کرد ه ایم .
عبور کوتاهی از آینده
و به گذشته باز گشتیم.
از پریسا بصیری -ت

فرانسه 2013