شعر ایرانی
شعر زیبا از رهی معیری
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم
اشک سیمینم به دامن بود ، بی سیمین تنی
چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم
سایه اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب ، بی آفتابی داشتم
خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم
نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم
شادی از ماتمسرای خاک می جستم ، رهی
انتظار چشمه ی نوش از سرابی داشتم



شعر زیبایی دیگر
که می خواهم که دلدارم تو باشی
--*-*-*-*-*-*-**
شعر زیبا از رهی معیری
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم
اشک سیمینم به دامن بود ، بی سیمین تنی
چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم
سایه اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب ، بی آفتابی داشتم
خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم
نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم
شادی از ماتمسرای خاک می جستم ، رهی
انتظار چشمه ی نوش از سرابی داشتم



شعر زیبایی دیگر
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی
دل پر درد را درمان تو سازی
شفای جان بیمارم تو باشی
اگر جمله جهانم خصم گردند
نترسم چون نگهدارم تو باشی
همی نالم چو بلبل در سحرگاه
به بوی آنکه گلزارم تو باشی
چو گویم وصف حسن ماه رویی
غرض زان زلف و رخسارم تو باشی
اگر نام تو گویم ور نگویم
مراد جمله گفتارم تو باشی
که می خواهم که دلدارم تو باشی
--*-*-*-*-*-*-**
ای بسا هندو ترک همزبان وی بسا دوترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است همدلی از
همزبانی خوشتر است
مولانا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت16:0 توسط shaereh
| لینک ثابت