Sherhaُُ

-شعر-ترانه Sher -taraneh

حافظ = sherha

شعرهای زیبا ومعروف حافظ

با می به کنار جوی می​باید بود

وز غصه کناره​جوی می​باید بود

این مدت عمر ما چو گل ده روز است

خندان لب و تازه​روی می​باید بود

http://www.rooz8.com/catch/data/a7258/Hafez+Shirazi+(14).jpg


شعر زیبا و معروف حافظ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم 

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم 

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم 

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می​لافد یکی طامات می​بافد

بیا کاین داوری​ها را به پیش داور اندازیم 

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی​ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

 

شعری از حافظ

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست



برای

فال حافظ

در انتهای اشعار برگزیده حافظ بروی فال حافظ کلیک نمائید



حافظ شیرازی

دل می​رود ز دستم صاحب دلان خدا را ----دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز..-- --باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون.../نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا 

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل...- هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا 

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت --- روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است-..---با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند...--------------گر تو نمی​پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند --.-اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی ------کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد --دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر ------ تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا 

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرن--ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود-ای.. شیخ پاکدامن معذور دار ما را

غزل حافظ شیرازی

شعر معروف حافظ

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است-

--

 

با دوستان مروت با دشمنان مدارا


گل وبلبل

شعر از حافظ شیرازی

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش*

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند ***** خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل***** زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش


بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود**** این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری****** بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست*** هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل**** جانب عشق عزیز است فرومگذارش


صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه * ** به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود**** **** نازپرورد وصال است مجو آزارش


شعر زیبا و معروف حافظ

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا


 sherh az hafez=اشعار حافظ

 


 


حافظ شیرازی

منبع عکس http://fr.wikipedia.org/wiki/Hafez_%28po%C3%A8te%29

سخنی درباره شعر حافظ

از نگاه پریسا- بصیری
 نوشته شده در فرانسه 11/04/86 به تاریخ ایرانی

قید ها و حافظ

شعر سخنی است که از دل بر میاید و به دل مینشیند

برداشت ها و عقایدو نتیجه تجزیه و تحلیل مسائلی است

از زندگی ، اعتقادات و جامعه با نوعی هنرمندی و در یک چهارچوب نظم و قافیه

و ریتمی دلپذیر به نحوی که خواننده را مجذوب کند.

اما همین چهار چوب قواعد با عث میشود که شاعر گاهی

مجبور شود که برای اینکه قافیه درست باشد کلمه ای بکار ببرد یا بیتی بکار ببرد

که در آن لحظه سخنش را به شکلی که مایل بوده بگوید

نتواند بگوید.یا چند خطی اضافه بگوید یا شعری بگوید

که هنگام خواندن آن شعر ، انسان احساس میکند که

شاعر برای درست کردن قافیه چه رنجی کشیده است.
و سخن ساده و حکیمانه خود را به شعری که گیرایی زیادی ندارد

و در چهاچوب هزاران قید که بیانش آسان به نظر نمی رسد بیاورد.


من فکر میکنم که حافظ با این مشکل به صورت دیگری برخورد کرده است .

به جای این که با زور هزاران کلمه یا با پر حرفی مسئله را بیان کند

هر چه خواسته گفته و برای این کار در یک شعر گاهی

چند مسئله را با هم بیان میکند

و یا یک خط آن از یک داستان سخن میگوید

وخط دیگر از مطلبی دیگر .

اما چنان میگوید که به هم ارتباط پیدا میکنند

مانند اینکه وقتی از امید مبگوید

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور وکمی دور تر از کشتی نوح سخن میگوید .

اینجا همه صحبت او از امید است .

 



راه حل حافظ :
او با مهارت تمام چند مسئله را بی آنکه زمان را بیان کند

همه را با هم بصورت یک مجموعه یک غزل بیان میکند.
و خودش را از قید اینکه در چهارچوب قافیه ها

یک موضوع خاص را بیان کند رها می سازد؟

وقتی امیدوار است ذهن شاعرش هر جا که میرود

هر چه را که بوی امید میدهد

بیاد میاورد

و آزادانه بی انکه به زمان آنها اهمیتی بدهد بیان میکند .

درسی از زمانهای مختلف زمان یوسف وسخنی از زمان نوح به میان میاورد
البته در چهارچوب نظم و قافیه باقی میماند مانند این شعر که:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور-----کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

حافظ :


یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت


دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب


باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش​ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار


تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ شیرازی

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در رنج و خود پرستی

باضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشl

بیماری اندراین غم خوشتر زتندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق رندان چالاکی است و چستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخواست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

خار ار چه جان بکاهد ، گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی من در جنب ذوق مستی.
ازحافظ
سحر ،چون خسرو خاور ، علم بر کوهساران زد
****...... بدست مرهمت یارم، در امیدواران زد

چو پیش صبح ، روشن شد ، که حال مهر گردون چیست
** بر آمد خندهء خوش بر غرور کامکاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص ،چون برخاست
**** گره بگشود از ابرو و بر دلها ی یاران زد

من از رنگ صلاح آندم به خون دل بشستم دست
*****که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن ، دلش آموخت ، این آئئن عیاری
*******کز اول چون برون آمد ، ره شب زنده داران زد

خیال شهسواری پخت و شد ناگه، دل مسکین
****** خداوندا ،نگه دارش ، که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون دادیم
* چو نقشش دست داد اول،رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقهء پشمین ، کجا، اندر کمند آرم
******** ز ره مویی که مژگانش، ره خنجر گذاران زد

نظر بر قرعهء توفیق و یمن دولت شاهست
******* ** بده کام دل حافظ ، که فال بختیاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
*********که جود بی دریغش خنده ، بر ابر بهاران زد

از آنساعت که جام می بدست او مشرف شد
********زمانه ساغر شادی، به یاد میگساران زد

ز شمشیر سر افشانش ظفر آنروز بدرخشید
********که چون حورشید انجم سوز تنها ، بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
******** که چرخ این سکهء دولت، بدور روزگاران زد


حافظ و رنج
حافظ از از رنج سخن به میان میاورد

و از آن شکایت نمی کند

بلکه آنرا یک مرحله ای میداند

برای رسیدن به مقام والای بی نیازی و حکمت و تکامل .


همچو حافط غریب در ره عشق ///// به مقامی رسیده ا م که مپرس


_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_/_


دیار
حافظ شیرین سخن در باره دور از وطن بودن این احساس را دارد

که دور از وطن بودن چنان عذابی است که

میگوید


به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که راه و رسم سفر از جهان بر اندازم

این سخنی است که بسیاری از ایرانها ی که در خارج از کشور میبینیم

از هر طایفه ی که هستند بر دل بر زبان و در چشم دارند
حتی مسیحیهایی دیدم که بی تاب ایران زمین بودند .
آیا این به حهت آنست که ما ایرانیها قلبی آکنده از عشق داریم

و خود غافلیم که در دنیا این چنین مردمان با محبت نسبت به ما نادرند.
این ما هستیم که دریچه قلبهایمان بروی مردمان دور دست همواره گشوده است .
اما آیا اگر مردمان دور رست هم چون ایرانیان میبودند حافظ چنین زارو پریشان میسرود.

1386



این هم شعری دیگر درباره غریبی از حافظ

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم--- -----چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 


غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم --به شهر خود روم و شهریار خود باشم

 
ز محرمان سرا پردهء وصال شوم----.......------ز بندگان خدا وند گار خود باشم

چو کار عمر . نه پیداست باری آن اولی--------که روز واقعه پیش نگار خود باشم


ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان---- -گرم بود گله ای راز دار خود باشم

همیشه پیشهء من عاشقی و رندی بود -----دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم


-بود که لطف ازل . رهنمون شود . حافظ ---- وگرنه تا به اب د شرمسار خود باشم

شعر از حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی ، زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل ، کجایی ساقیا بر خیز

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم


از حافظ
گر از این مـنزل ویران بـه سوی خانـه روم

دگر آن جا کـه روم عاقـل و فرزانـه روم

زین سـفر گر به سلامت به وطـن بازرسـم

نذر کردم کـه هـم از راه بـه میخانـه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

بـه در صومـعـه با بربـط و پیمانـه روم

آشـنایان ره -عـشـق گرم خون بـخورند

ناکـسـم گر بـه شکایت سوی بیگانه روم

بـعد از این دست من و زلف چو زنـجیر نـگار

چـند و چـند از پی کام دل دیوانـه روم

گر بـبینـم خـم ابروی چو مـحرابـش باز

سـجده شکر کـنـم و از پی شکرانه روم ـ

خرم آن دم کـه چو حافـظ بـه تولای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانـه روم

قـدر مجموعۀ گل مرغ سحر داند و بس
که نه هـر کو ورقی خواند، معانی دانسـت

شعر ازحافظ
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد


خداش در همه حال از بلا نگه دارد

 


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست


که آشنا سخن آشنا نگه دارد

 
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته​ات به دو دست دعا نگه دارد

 
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان


نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی


ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد


چو چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت


ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

 
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری  


که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد


غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ


به یادگار نسیم صبا نگه دارد


ازحافظ


درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری کشیده ام که مپرس


گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری بر گزیده ام که مپرس


آنچنان در هوای خاک درش

میروئ آب دیده ام که مپرس


من به گوش خود از دهانش دوش

 سخنانی شنیده ام که مپرس


سوی من لب چه میگزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس


بی تو در کلبهء گدایی خویش

رنجهایی کشیده ام که مپرس


همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیدهام که مپرس

هواخواه توام جانا و می​دانم که می​دانی

که هم نادیده می​بینی و هم ننوشته می​خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی 

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می​دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی


باز هم شعر ی زیبا دیگر از حافظ شیرازی

فاش می‌گویم و از گفته خود دلـشادم

بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم

 طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق

کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم

مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم 

سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض

بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم

نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم 

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک

ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم


شعری زیبا از حافظ

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

 

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

 

آشنايی نه غريب است که دلسوز من است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

 

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

 

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت


ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت


.

 منبع این عکس بالا http://en.wikipedia.org/wiki/Hafez

صفحه نخست

اشعار مشهور حافظ شیرازی


فال حافظ<------

شرح حال حافظ


الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد (حافظ شیرازی )

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:0  توسط shaereh   |