شعر نو از فروغ فرخزاد
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغباورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنینن
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام .
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟
او چو در من مرد نا گه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت.
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت .
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست.
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

شعرنو از فروغ فرخزاد
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده امچگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

شعرنو از فروغ فرخزاد
آنگاه
خورشيد سرد شد
و بركت از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشكيدند
و ماهيان به درياها خشكيدند
و خاك مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
شب در تمام پنجره های پريده رنگ
مانند يك تصور مشكوك
پيوسته در تراكم و طغيان بود
و راه ها ادامة خود را
در تيرگی رها كردند
ديگر كسی به عشق نينديشيد
ديگر كسی به فتح نينديشيد
و هيچكس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در غارهاي تنهائی
بيهودگی به دنيا آمد
خون بوی بنگ و افيون می داد
زن های باردار
نوزادهاي بي سر زائيدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سياهی
نان، نيروی شگفت رسالت را
مغلوب كرده بود
پيغمبران گرسنه و مفلوك
از وعده گاه های الهی گريختند
و بره هاي گمشدة عيسی
ديگر صدای هي هي چوپانی را
در بهت دشت ها نشنيدند
در ديدگان آينه ها گوئی
حركات و رنگ ها و تصاوير
وارونه منعكس می گشت
و بر فراز سر دلقكان پست
و چهرة وقيح فواحش
يك هالة مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الكل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بي تحرك روشنفكران را
به ژرفای خويش كشيدند
و موش هاي موذی
اوراق زرنگار كتب را
در گنجه های كهنه جويدند
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آن ها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشق های خود
با لكة درشت سياهی
تصوير می نمودند
بیچاره مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسدهاشان
از غربتي به غربت ديگر می رفتند
و ميل دردناك جنايت
در دست هايشان متورم می شد
گاهي جرقه ای، جرقة ناچیزی
اين اجتماع ساكت بی جان را
يكباره از درون متلاشی می كرد
آن ها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی يكديگر را
با كارد می دريدند
و در ميان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه می شدند
آن ها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناك گنهكاری
ارواح كور و كودنشان را
مفلوج كرده بود
پيوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محكومی را
از كاسه با فشار به بيرون می ريخت
آن ها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناكی
اعصاب پير خسته شان تير می كشيد
اما هميشه در حواشي ميدان ها
اين جانيان كوچك را می ديدی
كه ايستاده اند
و خيره گشته اند
به ريزش مداوم فواره های آب
شايد هنوز هم
در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد
يك چيز نيم زندة مغشوش
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بی رمقش می خواست
ايمان بياورد به پاكی آواز آب ها
شايد، ولي چه خالی بی پايانی
خورشيد مرده بود
و هيچكس نمی دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته، ايمانست
آه، اي صدای زندانی
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، اي صداي زندانی
ای آخرين صدای صداها . . .
فروغ فرخزاد
تنها صداست که می ماند
شعر نو (عروسک کوکی)
از شاعره معاصر فروغ فرحزاد
بيش از اينها، آه، آري
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
ميتوان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ، بر قالي
در خطي موهوم، بر ديوار
ميتوان با پنجههاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوجه باران تند ميبارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك تاقي
گاري فرسودهاي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
ميتوان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده، اما كور، اما كر
ميتوان فرياد زد
با صدائي سخت كاذب، سخت بيگانه
«دوست ميدارم»
ميتوان در بازوان چيرة يك مرد
مادهاي زيبا و سالم بود
با تني چون سفرة چرمين
با دو پستان درشت سخت
ميتوان در بستر يك مست، يك ديوانه، يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
ميتوان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت
ميتوان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده، آري پنج يا شش حرف
ميتوان يك عمر زانو زد
با سري افكنده، در پاي ضريحي سرد
ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد
ميتوان با سكهاي ناچيز ايمان يافت
ميتوان در حجرههاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
ميتوان چشم ترا در پيلة قهرش
دكمة بيرنگ كفش كهنهاي پنداشت
ميتوان چون آب در گودال خود خشكيد
ميتوان زيبائي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
ميتوان در قاب خالي ماندة يك روز
نقش يك محكوم، يا مغلوب، يا مصلوب را آويخت
ميتوان با صورتكها رخنة ديوار را پوشاند
ميتوان با نقشهائي پوچتر آميخت
ميتوان همچون عروسكهاي كوكي بود
با دو چشم شيشهاي دنياي خود را ديد
ميتوان در جعبهاي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
ميتوان با هر فشار هرزة دستي
بيسبب فرياد كرد و گفت:
«آه، من بسيار خوشبختم»
شعر نو از فروغ فرخزاد:
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت
سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست
مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد
برای گوش کردن شعر ی از فروغ فرخزاد همینجا کلیک نمایید
شعر زیبا از فروغ فرخزاد
شعر نو از فروغ فرخزاد
چون سنگها صدای مرا گوش میکنیسنگی و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش میکنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش میکنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟
فروغ فرخزاد فکر میکند دیگر شعرنو از قالب نصیحت کردن در آمده و شاید تمام سعی خودر را کرده تا آنچه فکر میکند و آنچه را از جامعه برداشت میکند را با تمامیت احساسش بنویسد
فروغ فرخزاد توانست با شعر نو احساس خود را بسیار زیبا بیان کند
البته بعضی فروغ را قبول ندارند و آن بواسطه نظر های اوست و انتخاب راه فروغ در زندگی است
شعر زیبا از فروغ فرخزاد: هدیه من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
و یک دریچه که از آن
شعر نو از فروغ فرحزاد
تولدی دیگر
همة هستي من آية تاريكيست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه ميآويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصلة رخوتناك دو همآغوشي
يا نگاه گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بيمعني ميگويد
«صبح بخير»
زندگي شايد آن لحظة مسدوديست
كه نگاه من در نيني چشمان تو خود را ويران ميسازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه باندازة يك تنهاييست
دل من
كه باندازة يك عشقست
به بهانههاي سادة خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچة خانهمان كاشتهاي
و به آواز قناريها
كه باندازة يك پنجره ميخوانند
آه . . .
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست
كه آويختن پردهاي آن را از من ميگيرد
سهم من
پائين رفتن از يك پلة متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت
واصل گشتن
سهم من
گردش حزنآلودي در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدائي جان دادن كه به من ميگويد:
«دستهايت را
دوست ميدارم»
دستهايم را در باغچه ميكارم
سبز خواهم شد،
ميدانم، ميدانم، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخنهايم برگ گل كوكب ميچسبانم
كوچهاي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسمهاي معصوم دختركي ميانديشند كه يكشب او را
باد با خود برد
كوچهاي هست كه قلب من آنرا
از محلههاي كودكيم دزديدهست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه برميگردد
و بدينسانست
كه كسي ميميرد
و كسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد، مرواريدي صيد
نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد
برای خواندن شعر نو و اشعار برگزیده شاعران روی خط بعدی ( شعرها) کلیک نمایید
شعرها
برای گوش کردن ترانه تولدی دیگر از فروغ فرخزاد لطفا روی خط بعدی کلیک نمایید
برای گوش کردن تولدی دیگر روی همین خط کلیک کنید
برای گوش کردن شعر از فروغ فرخزاد همینجا کلیک نمایید
آه . . .
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست
كه آويختن پردهاي آن را از من ميگيرد
سهم من
پائين رفتن از يك پلة متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت
واصل گشتن
سهم من
گردش حزنآلودي در باغ خاطرههاست
شعر غمگین و عاشقانه از فروغ فرخزاد
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
شعر از فروغ فرخزاد
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس
می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده
از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود
به مرد گفت که او زنده نیست ،
او هیچوقت
زنده نبوده است.
در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد .
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه
یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را
که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی
در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود
به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله
به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار
" آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است
و میدانم که از تمامی
اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین
شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها
و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،
و آن کسی که نیمه ی من بود ،
به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای
در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد
و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ،
مانند
لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد
آیا
دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را
بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره
خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها
خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در
مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم :
" دیگر تمام شد "
گفتم :
" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه
از کنار درختان خیس میگذرد :
،صبور
،سنگین
.سرگردان
در ساعت چهار
در لحظه ای که
رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده
از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش
ان هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد
من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......
چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی
وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
می نشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست .
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست .
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید .
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی .
...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."
سلام ای غربت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی میبارد....
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....
