تبليغاتX
ashar Sherhaُُ - شعرهای زیبا

 

 

Sherhaُُ

-شعر-ترانه Sher -taraneh

شعرهای زیبا

 

توسط:گروه فناوری اطلاعات استک سلام دوست عزیز خسته نباشی به یه شعر از سهراب برخوردم دیدم خیلی خیال انگیزه...گفتم برات بذارم .موفق باشی
شب ايستاده است.

شعر از سهراب سپهری


خيره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

سر تا به پاي پرسش، اما

انديشناك مانده و خاموش:

شايد

از هيچ سو جواب نيايد.

ديري است مانده يك جسد سرد

در خلوت كبود اتاقم.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،

گويي كه قطعه، قطعة ديگر را

از خويش رانده است.

از ياد رفته در تن او وحدت.

بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن

سه حفرة كبود كه خالي است

از تابش زمان.

بويي فسادپرور و زهرآلود

تا مرزهاي دور خيالم دويده است.

نقش زوال را

بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.


در اضطراب لحظة زنگار خورده اي

كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،

با ناخن اين جسد را

از هم شكافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آنچه در پي آن بودم

رنگي نيافتم.

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چارچوب پنجرة من.

با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.

بسته است نقش بر تن لب هايش

تصوير يك سؤال
.

شعر از سهراب سپهری

در قير شب

 

ديرگاهي است كه در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي‌خواند

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و ديوار به هم پيوسته

سايه‌اي لغزد اگرروی زمین

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم‌ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي‌بندد

مي‌كنم هر چه تلاش
،

او به من مي خندد .

نقش‌هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح‌هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است .

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست‌ها پاها در قيرشب است

شعر از سهراب سپهری

ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب .

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن .

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.

***

غوك ها مي خوانند .

مرغ حق هم گاهي .

كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .

و بيابان پيداست .

سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .

سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .

***

نيمه شب بايد باشد .

دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .

ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم

طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،

زود از آب درآرم .

ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم .

***

ماه بالاي سَر تنهايي است


 


شعر نو از حمید مصدق:

تو به من خندیدی

و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ..

و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت .



شعر از نیما یوشیج


ای شب

هان اي شب شوم وحشت انگيز

تا چند زني به جانم آتش ؟


يا چشم مرا ز جاي بركن

يا پرده ز روي خود فروكش.

يا بازگذار تا بميرم ..

كز ديدن روزگار سيرم .


ديري ست كه در زمانه ي دون


از ديده هميشه اشكبارم .



عمري به كدورت و الم رفت

تا باقي عمر چون سپارم ؟.


نه بخت بد مراست سامان

و اي شب ،‌نه توراست هيچ پايان .


چندين چه كني مرا ستيزه


بس نيست مرا غم زمانه ؟


دل مي بري و قرار از من


هر لحظه به يك ره و فسانه .


بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت

سرمايه ي درد و دشمن بخت .

اين قصه كه مي كني تو با من
زين خوبتر ايچ قصه ايچ نيست .


خوبست وليك بايد از درد

نالان شد و زار زار بگريست .


بشكست دلم ز بي قراري

كوتاه كن اين فسانه ،‌باري .


آنجا كه ز شاخ گل فروريخت

آنجا كه بكوفت باد بر در

و آنجا كه بريخت آب مواج

تابيد بر او مه منور
اي تيره شب دراز دانی


كانجا چه نهفته بد نهاني ؟

بودست دلي ز درد خونين

بودست رخي ز غم مكدر

بودست بسي سر پر اميد

ياري كه گرفته يار در بر

كو آنهمه بانگ و ناله ي زار

كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟


در سايه ي آن درخت ها چيست


كز ديده ي عالمي نهان است ؟

عجز بشر است اين فجايع


يا آنكه حقيقت جهان است ؟


در سير تو طاقتم بفرسود

زين منظره چيست عاقبت سود ؟
تو چيستي اي شب غم انگيز

در جست و جوي چه كاري آخر ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

استاده به شكل خوف آور

تاريخچه ي گذشتگاني

يا رازگشاي مردگاني؟

تو آينه دار روزگاري

يا در ره عشق پرده داري ؟

يا شدمن جان من شدستي ؟

اي شب بنه اين شگفتكاري


بگذار مرا به حالت خويش

با جان فسرده و دل ريش

بگذار فرو بگيرد دم خواب

كز هر طرفي همي وزد باد


وقتي ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحري كشيد فرياد

شد محو يكان يكان ستاره

تا چند كنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر آيم


كز شومي گردش زمانه


يكدم كمتر به ياد آرم


و آزاد شوم ز هر فسانه


بگذار كه چشم ها ببندد


كمتر به من اين جهان بخندد


شعر از نیما یوشیج

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.؟
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!



شعر عاشقانه از حمید مصدق

دردی عظیم دردی ست
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بالهای خسته خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشمهای من
ابر بهار بود

برگرد
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من
برگرد

هرگز دوباره بازنخواهی گشت
و من تمام شب
این کوچه باغ دهکده را
با گامهای خسته
طوافی دوباره خواهم کرد
و شکوه تو را
تا صبح
تا طلوع سحر
با ستاره خواهم کرد

وقتی سکوت دهکده را
برگشت گله های هیاهوگر
آشفته می کند
وقتی که روی کوه
خورشید
چون جام پر شراب
فروی میریزد
و باد این اسب
اسب سرکش ناشاد
آشفته یال و سم به زمین کوبان
در کوچه باغ دهکده می پیچد
یاد از تو می کنم
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟

و من
از شهریان بریده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهی برد ؟
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟
تا سبزه های دشت
و ساقه لاله عباسی
و بوته های پونه وحشی
به رقص برخیزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روی تابنک بشوید
و از تن تو
این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خک بشوید
ایا دوباره بازنخواهی گشت ؟

ایا سمند سرکش را
چابک سوار چیره نخواهی شد ؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده
هی هی کنان طواف نخواهی کرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهی کوه قاف نخواهی کرد ؟

بیهوده انتظار تو را دارم
دانم دگر تو بازنخواهی گشت
هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است
در هر غروب
در امتداد شب
من هستیم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه نهفتن
گفتن
بی هیچ بک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز بازیاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز





 

شعرها

 

آهنگهای فریدون فروغی








--- --------