Sherhaُُ

-شعر-ترانه Sher -taraneh

سعدی شیرازی- sher sadi shirazi

برگزیده شده از اشعار زیبای سعدی شیرازی


شعر های زیبا از سعدی شیرازی


پروانه بسوخت خویشتن را

بر شمع چه لازمست تاوان

نه من افتاده تنها به کمند آرزویت

همه کس سر تو دارد تو سرکدام داری


  

شعر عاشقانه از سعدی شیرازی

 
 
بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتارست در پایش میفکن


شمع این مسئله را برهمه کس روشن کرد

که توان تا به سحر گریه بی شیون کرد

شعرهای عاشقانه از سعدی شیرازی


تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباش

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می​کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویی

که هرگز مدعی محرم نباشد

شعر زیبا ا ز سعدی شیرازی :

 

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند

 

اشعار زیبای سعدی شیرازی

هر درد را که بینی درمان و چاره​ای هست--

---درمان درد سعدی با دوست سازگاری

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم 

 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم 

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم 

 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم 
 
 مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

  و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از سعدی شیرازی


به سرو گفت کسی میوه​ای نمی​آری-

-جواب داد... که آزادگان تهی دستند

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

 

شعر زیبایی از سعدی شیرازی

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم

زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال

ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

خر عيســي گرش به مكه برند

چون بيــــــــايد هنوز خر باشد



شعری از عشق و عاشقی شعر از سعدی شیرازی
sher -sadi

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی 

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه---

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی 

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند -----------

توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی 

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا- ---

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم----

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی 

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن - -

تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی


شعر های برگزیده

از سعدی شیرازی در ادامه مطلب

صفحه شعر سعدی

شعر مشهوری راجع به همبستگی انسان ها
سعدی شیرازی

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدست آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

شعری زیبا

از سعدی شیرازی

هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست

بر که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم


چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست

شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست

صنع را آیینه​ای باید که بر وی زنگ نیست

در زمانی دیگر انداز ای که پندم می​دهی

کاین زمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست

گر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یار

بعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیست

سست پیمانا چرا کردی خلاف عقل و رای

صلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست

گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش

دوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست

ور به سنگ از صحبت خویشم برانی عاقبت

خود دلت بر من ببخشاید که آخر سنگ نیست

سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد

از چه می​ترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست

شعر زیبای عاشقانه از سعدی شیرازی


در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

بوقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم

نظر بسوی تو دارم غلام روی تو باشم

می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان

مرا بباده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

وگر خلاف کنم سعدیا بسوی تو باشم


شعر از سعدی:

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی​شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم


به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود که نبینند روی زیبا را

به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

کسی ملامت وامق کند به نادانی

حبیب من که ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی​داری

نگاه می​نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز با همه دردم امید درمانست


که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

ای ساربان اهسته ران کارام جان در محمل است
اشتران را بار بر پشت است و ما را بر دل است
شعر زیبای عاشقانه دیگری از سعدی

ای ساربان اهسته رو کارام جانم میرود

  وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من مانده ام مهجور ازو بیچاره ورنجور ازو

 گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ وفسون پنهان کنم ریش درون

 پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان

 کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

 دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او

 در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

باز آی وبر چشمم نشین ای دلستان نازنین

 کاشوب وفریاد از زمین بر آسمانم میرود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 گرچه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 من خود بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

 طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم میرود

 

شعر از سعدی شیرازی

برو ای فقیه دانا

به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی

من و عاشقی و مستی


باز هم از عشق ........

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

شعری از سعدی راجع به اصلیت انسان ..........
چون بود اصل گوهري قابل

تربيت را در او اثر باشـــــد

باز هم راجع به اصلیت انسان ...........

هيچ صيقل نكو نيــــارد كرد

آهني را كه بد گـــــــــــهر باشد


سگ به درياي هفتگانه مشوي

كه چـــو تـر شد پليــد تر باشد


اشعار برگزیده سعدی شیرازی

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد

تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری

همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار

شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی

بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد

زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ

چــــو کـــردی با کلوخ انداز پیکــار

سر خود را به دست خــود شکستی

چـــو تیر انداختی در روی دشمـــن

حــذر کن کانـــدر آماجش نشسـتــی

نگوینـــــد از ســـر بازیچـــه حـــــرفی

کــز آن پندی نگیـــــرد صــاحب هــوش

و گـــر صد باب حکمت پیش نـــــــادان

بخــــوانی آیدش بـــازیچـــه در گـــوش


گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دورانها

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را‌

آن یار که عهد دوستاری بشکست

می‌رفت و منش گرفته دامان در دست

می‌گفت دگرباره به خوابم بینی

پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

مرد باید که در کشاکش دهر

 سنگ زیرین آسیا باشد 

بکن چندان که خواهی جور بر من***که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی******که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت**********گرفتارست در پایش میفکن

برای خواندن  تمام شعرهای انتخابی سعدی شیرازی به

این آدرس 

http://shaereh.blogfa.com/cat-14.aspx مراجعه کنید


  برای خواندن تمام شعرهای انتخابی سعدی

میتوانید در طرف چپ این  صفحه

بر روی  آرشیو موضوعی

روی کلمه  سعدی کلیک بفرمایید








سایت شعرهای سعدی


درباره  زندگی سعدی میخواهید بدانید به این سایت سر بزنید
http://www.esalat.org/images/Ustad%20Sokhan,%20Sady%20Sherazi.htm
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:37  توسط shaereh   |