Sherhaُُ

-شعر-ترانه Sher -taraneh

مولوی

شعر زیبا و با ریتم از مولوی شاعر ایران باستان

 اشعار مولوی

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم-

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم--

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

شعر زیبا و با ریتم از مولوی شاعر ایران باستان

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم


ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا
زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم

گفــت که : ديوانه نه اي، لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفــت که : سرمست نه اي، رو که از اين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم

گفــت که : تو کشته نه اي، در طرب آغشته نه اي
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی
گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم

گفــت که : تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی
جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراکنده شدم

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری
شيخ نيم ، پيش نيم ، امر ترا بنده شدم

گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم

گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشيد توئی ، سايگه بيد منم
چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم
کز نظر و گردش او نور پذيرنده شدم

شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق
بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم

از توام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
.


شعر زیبایی دیگر از مولانا

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم


کی ببینم مرا چنان که منم


گفتی اسرار در میان آور


کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم


فارغ از سودم و زیان چو عدم


طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم


گفتم ای جان تو عین مایی گفت


عین چه بود در این عیان که منم


گفتم آنی بگفت‌های خموش


در زبان نامده‌ست آن که منم


گفتم اندر زبان چو درنامد


اینت گویای بی‌زبان که منم


می شدم در فنا چو مه بی‌پا


اینت بی‌پای پادوان که منم


بانگ آمد چه می دوی بنگر


در چنین ظاهر نهان که منم


شمس تبریز را چو دیدم من


نادره بحر و گنج و کان که منم

شعر از مولوی
بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جداییها شکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند


 

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
 
تا بگویم شرح درد اشتیاق 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  
 
باز جوید روزگار وصل خویش


من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


سر من از ناله‌ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست


آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد


آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد


نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید


همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید


نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند


محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست


در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست


هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد


در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام


بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر


گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

 

*******


شاعر ایران باستان
گفته میشود که مولانا محمد ولقب او جلالدین بوده است

جلال الدین محمد بلخی ملقب به مولوی (مولانا) و مشهور به رومی (لقبی که در جهان بیشتر با آن شناخته می شود) در سال 1207 میلادی در شهر بلخ (در خراسان قدیم و افغانستان کنونی) به دنیا آمد

شعر زیبا و با ریتم از مولوی شاعر ایران باستان

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو


و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو.....


هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن

وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو


بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو


بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
بر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو


چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو


تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو


قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو دندانه شو



بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
کمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی​شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی​تو به سر نمی​شود

جان ز تو جوش می​کند دل ز تو نوش می​کند

عقل خروش می​کند بی​تو به سر نمی​شود

 خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی​تو به سر نمی​شود

 جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی 

آب زلال من تویی بی​تو به سر نمی​شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی​تو به سر نمی​شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می​کنی بی​تو به سر نمی​شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی​تو به سر نمی​شود

 گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی​تو به سر نمی​شود

 خواب مرا ببسته​ای نقش مرا بشسته​ای

وز همه​ام گسسته​ای بی​تو به سر نمی​شود

 گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی​تو به سر نمی​شود

 بی تو نه زندگی خوشم بی​تو نه مردگی خوشم 

سر ز غم تو چون کشم بی​تو به سر نمی​شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد  

هم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود




 

شعر ی غمگین و عاشقانه از مولوی

هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بی رحم تو بی زار تر است

بگذاشتیم ،غم تو ، نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است


شعر دیگری از مولوی
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

برای شنیدن یک ترانه با صدای گیتی و شعر مولانا به این آدرس مراجعه کنید

http://www.semital.com/song/9625.htm

پایان اشعار انتخابی

برای خواندن ترانه های مولانا خط بعدی را کلیک کنید

ترانه مولانا

باز گشت به صفحه نخست

اشعار مولوی

مولوی

زندگینامه -مقاله درباره مولوی

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:35  توسط shaereh   |